احمد احمدى بيرجندى

116

مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )

نورى كه زيب بخش مكان است و لا مكان * از باختر فروغ رخش تا به خاور است حوراى انسى است و ز مشكين شميم او * گيسوى حور و روضهء رضوان معطّر است پيراهن عروسى خود را به مستمند * بخشد شب زفاف كه مهمان شوهر است شهبانوى حجاز ، ولى كار خانه را * با فضّهء كنيز ، شريك و برابر است از رنج كار ، آبله مىزند به دست او * دستى كه بوسه‌گاه لبان پيمبر است در منتهاى اوج فضاحت خطابه‌اش * آهنگ چون پيمبر و منطق چو حيدر است با آن جلال و رتبت و الا شنيده‌ام * پهلوى او شكسته به يك ضربت در است آن هم درى كه روح الامين 5745945 خ 0 5 خ اذن مىگرفت * و اللّهِ جاى گفتهء اللّه اكبر است گويند تهمتى است كه ما شيعه مىزنيم * پس آتش خيام حسين از چه اخگر است ؟ اين افتخار بس كه « رياضى » به درگهش * عبد و غلام و بنده و مولا و چاكر است پانوشتها